افتاده ام بی پا وُ سر، گفتی خیالی نیست
گفتم که این دل را ببر، گفتی خیالی نیست
دادم دلم را نازنین، اما دلم پژمرد
در ابتدای این سفر، گفتی خیالی نیست
گفتم که می میرم من از کوچ نگاه تو
برگشتی،اما یک نظر، گفتی خیالی نیست
گفتم بدون خواندنت، جز شب نمی بینم
خندیدی و پر زد سحر، گفتی خیالی نیست
تو بی خیالی از من وُ من ماتِ چشمانت
رفتی و ماندم پشت در، گفتی خیالی نیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:49  توسط مهسا
|
اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل
زندگی است
اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می
آورد.
پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند

عید نوروز مبارک باد
+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 6:50  توسط مهسا
|
میلاد پیامبر اعظم محمد مصطفی ( ص ) و امام صادق (ع) بر تمام مسلمانان جهان مبارک باد

بهترين يار كسى است كه ناسازگارى اش اندك باشد و سازگارى اش بسيار.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 14:58  توسط مهسا
|
نمي دانم چه نسبتي با اشك داري كه تا نامت بر زبانم جاري مي شود
تا يادت در قلبم شكل مي گيرد اشك از خانه ي چشمانم سرك مي كشد
تا نگاهت را به ذهن مي آورم قلبم تپیدن را آغاز مي كند
در گوشه ي تنهاييم خاطراتم را مرور مي كنم
خاطرات تلخ و شيرين را بودن و نبودنت را
لحظه هاي تنهايي را لحظه هاي انتظار را و اكنون مي فهمم
كه عشق چه ها مي كند و تو مي داني كه اين خاطرات
اشك من است كه از گونه هايم جاري مي شود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 19:4  توسط مهسا
|
مي دونين عاشق بودن و عاشق موندن دست خودمونه. از نظر من مشكل ما آدما از اينجا شروع مي شه كه فكر مي كنيم عاشق شدن به معناي اينه كه همه وجودو روحمونو تسليم طرف مقابل كنيم به خاطر همينه كه زود خسته و دلزده مي شيم.اونوقت كه ديگه از اون تب و تاب اوليه هيچ خبري نيست .
اما من كه فكر نمي كنم عشق حقيقي اينجوري باشه. چون اين جور عاشق شدن عين بي هويتيه و يه انسان بي هويت رو چطور مي شه يه عاشق واقعي ناميد .نه تو رو خدا خودت بگو ميشه؟
شايد بهتره بگيم عاشقي يه معادله رفت و برگشته .يعني اگه من عاشق اونم، نه تنها اون هم بايد عاشقم باشه و دوستم داشته باشه بلكه خودم هم بايد خودمو دوست داشته باشمو به خودم ، هويتم ، انسانيت و وجودم احترام بگذارم.چون مگه ميشه يه نفر خودشو دوست نداشته باشه اما بتونه به كسه ديگه اي علاقمند باشه.شايد اين جوري بشه تا ابد عاشق بمونيم.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 11:49  توسط مهسا
|
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 22:8  توسط مهسا
|
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا...
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و
انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 10:54  توسط مهسا
|
از پنجره کوچک تنهایی با تو حرف میزنم …
از پشت دیوارهای دلتنگی ام ..
هر شب برای یافتن تو از رودخانه اشکهایم با قایق غم ها برای یافتنت
تا انتهای ظلمت پارو میزنم و مینویسم
با دلتنگی روی گل برگهای غم آلوده شقایق که دوستت دارم….
ای کسی که رویاهایم را پراکنده کردی …
دوستت دارم…
آخ که چه روزایی بود.حیف شد.خیلی حیف شد.
دلم تنگه برای اون روزها…
این شعر مال اون وقتهاست.حیف شد،خیلی حیف شد.
دلم گریه میخواد.فقط گریه…
تازگی ها
در حیاط ما
از شکاف خشتی از دیوار
ساقه ای از یک گل نازک تن آبی
با دو برگ کوچک اما سبز روییده
بین من با آن گل آبی
سر و سری هست پنهانی
با زبان بیزبانی میزند هر شب چشمک های پنهانی
عشقبازیهای ما را کس نمیبیند به جز مهتاب
با کرشمه
با نوازش نیمه شب ها فال میگیریم و میخندیم
بار دیگر وعده دیدار میبندیم
چند روزی میشود امروز
آسمان خانه تاریک است در شکاف خشت آن دیوار
جای گل خالیست تاریک است
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 20:11  توسط مهسا
|